حكيم زجاجى
407
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بسوزد تنش آتش تيزتاب * دهد جان شيرين به رنج و عذاب يقين دان كه مانند شير است شاه * از او محترز باش بىگاه و گاه ز سرپنجهء شير دورى به است * به دورى شاهان صبورى به است خنك آنكه در گوشهاى كرد جاى * ميان بست در بندگى خداى به طاعت شب خويش را روز كرد * وز آن گشت بر كام پيروز مرد 560 چو شد روز ، مسرور لشكرپناه * بيامد سراسيمه نزديك شاه بفرمود او را كه برخيز تيز * پديد آور اندر جهان رستخيز تن جعفر از ره به بغداد بر * وز اينجا بر آن « 1 » نار بيداد بر سرش را ز درگاه كاخ بلند * درآويز ، اى مهتر ارجمند تنش را به شمشير كن چار بخش * مكن خويش را در بن خار بخش 565 ز جسر اندر آويز بر طرف جوى * چنان كن كه باشد به هر چار سوى برفت آنچنان كرد كان شاه گفت * چنان نازنين را ببرد از نهفت سرش را برآويخت « 2 » ، تن چار جاى * به نزديك خسرو ، به پيش سراى جهاندار هارون پرخاشگر « 3 » * فرستاد فرمان به هر بوموبر كه تا هركجا ز آل جعفر كس است * و يا چيز آن نامور بر كس است 570 بگيرند و نزديك هارون برند * از آنجا كه باشند بيرون برند همه مال ايشان به گردون كشند * سراسر به درگاه هارون كشند نويسند املاك ايشان تمام * [ به ] ديوان سپارند . . . نام نمانند از آن دوده يك تن بهپاى * ستانند از ايشان ضياع و سراى هر آن كس كه از آل برمك بود * اگر پير ، اگر خرد و كودك بود 575 ببندند و آرند نزديك شاه * ندارند پنهان به هر جايگاه به هرجا كه فرمان آن شاه شد * همان شحنه زآن كار آگاه شد گرفتند از آن قوم بستند و برد * سرگردنان را به پى مىسپرد چو بردند آن قوم را بسته دست * به درگاه هارون سر افكنده پست بفرمود آن قوم را كشت پاك * بههم در شد آن جايگه خون و خاك 580
--> ( 1 ) از ( 2 ) آويخت و ( 3 ) خو